سفارش تبلیغ
صبا

اشعار شعرای ماندگار

صفحه خانگی پارسی یار درباره

ای عشق \کجای قصه\ نشسته ای

    نظر

ای عشق "کجای قصه" نشسته ای 

مسلمان!

تو چه کردی که دلم باز مسلمان تو شد
تو چه کردی که دلم بی سروسامان تو شد

سر هر کوچه طوافی به تو اینبار ولی
چشم من روی تورا دید و پریشان تو شد

تو که از منطق و دستور غلط آوردی
دل و منطق همه یکجا به قربان تو شد

تار گیسوی پریشان شده افشان بکنی
چشم من موی تورا دید و مسلمان تو شد

روسری از سر خود باز مکن مویت را
دل دیوانه ما دست به دامان تو شد

بعد آن ماه عزیزی که مرا عاشق کرد
دل دیوانه ما عاشق چشمان تو شد

تو که خود ماهی به دنیای من اینبار بتاب
آسمان چشم تورا دید و پریشان تو شد

من که کفر از دهنم یکدفعه بیرون نزده
و خداوند دلم موی گل افشان تو شد

روسری از سر تو رفته عقب ، میمیرم
چشم من موی تورا دید و مسلمان تو شد

بس که از تو همه جا شعر نوشتم اینبار
"قصه شاعری ام یکسره دیوان تو شد"

عامل اصلی دیوانگی شاعر ما:
تار گیسوی تورا دید و گرفتار تو شد...
5  
 

حیف است دلم جای توباشدکه ندانی
با دیدن چشمم غم دل را تو نخوانی

این دل نپسندیده به غیرازتوکسی را
تا لطف نمایی به مرادش بر سانی

هر گز نپرید او چو ز بامت سر کویی
غیر از تو نپرسیده ز کس نام نشانی

هر دم بکند یاد ترا این دل عاشق
ای مه چه شودگر که توهم قدر بدانی

گر دل بسپاری تو به دستم مه تابان
عمری تو مرا از غم این دل بر هانی

روشن بکنی محفل ما را به جمالت
آیی تو به نزدم گل زیبا چو بمانی

مه پیکر رعنا نظری گر بنمایی
دانی که(خزان) را برسانی به جوانی

"کجای قصه"


کجای قصه بودم ؟
کجای قصه ؟

آن شب که باران می بارید
تو ،
عروس کوچه های درد بودی
و شب
صورتش را از فکر تو پر کرده بود
و باد صدای حرفهایت را ،
به سمت من می آورد .

............

اهواز ،
بوی تو گرفته بود
و آغوش من
برای عروسی تو ترک برداشته بود
و کودکان همسایه
به امید خوردن یک شام سیر .....

کجای قصه بودم ؟
کجای قصه؟

جنگ شد
من رفتم
تو ماندی
و خاطره هایی که بوی تو و آن کوچه ی قدیمی را می داد.



جنگ تمام شد
سرزمینمان زخم برداشته بود
هیچ کس
درد را ندید
در حالی که همه ی ما درد داشتیم .



پیر شدیم
روزگاری از درد
به دنبال ما بود
اهواز
پیرتر شده بود
و کوچه ها و خیابانهایش
بوی طولانی جنگ را ،
به پنجره هایش آویزان کرده بود .



اهواز به خاک رفت
و مردمان درد کشیده اش
بوی خاک را به خاک بردند
و هیچ کس این درد را ندید .

کجای قصه بودم ؟
کجای قصه ؟


صابر خوشبین صفت
اهواز 14اردیبهشت 1396
  •  

گفتند شعر عشق ممنوع است

گفتند شعر عشق ممنوع است
از هجرها و دردها بنویس
عشقت پشیزی هم نمی ارزد
چون خودفروشان پربها بنویس




روح قلم در تندباد فکر
در دست من چون بید می لرزید
دشمن روند کار را می جست
یک دوست حالم را نمی پرسید

در جستجوی خانه های شعر
دیدند فکرم با تو بیدار است
محصور کردند ام، ولی این شعر _
در بازی ماشین صر هم مشتاق دیدار است
بستند با زنجیر بر دیوار
تا از تو و عشق تو برگردم
من بی تو بودم پشت آن دیوار
اما کنارت زندگی کردم

بر روی آن دیوار خون آلود
میراث صدها مرد مکتوب است
مصراع های روی آن دیوار
سرشار احساسات مرغوب است

من دست می سایم به روی شعر
او سالها را می دود تا من
من همسرایی میکنم با او
او همنشینی می کند با من

یک کنج زندان، بند و زنجیر است

یک کنج زندان، اوج آزادی

آن یک مثال برف دی ماه است

این یک مثال باغ مردادی


ترانه دلتنگی بارون

به نام خدا
((دلتنگی بارون))
بهم ریخته ؛بازم انگار
نگاه سرد این پاییز
انگار باز هم تابستونه
با چهره ای دل انگیز

بازم قهر کرده بارون
هوا  هم سرد درده
شاید بیاد زمستون
بارون دوباره برگرده

زمین چشماش گریونه
حال دریا پریشونه
پرنده رو درختا هم
هنوز دلتنگ بارونه

هنوز ابری نمی باره
شبنم ؛گم کرده راهشرو
دیگه از تشنگی خستس
پرنده بسته بالِشرو

شاید بپیچه بازم تو
صدای پچ پچ این باد
صدای غرش رعدی
که میگه بارونم میاد

زمین چشماش گریونه
حال دریا پریشونه
پرنده رو درختا هم
هنوز دلتنگ بارونه

شاید پیداشه اون ابری
که چشماش رنگ بارونه
بباره باز ؛نم بارون
روی زمین؛که داغونه


بهم ریخته ؛بازم انگار
نگاه سرد این پاییز
انگار باز هم تابستونه
با چهره ای دل انگیز

بازم قهر کرده بارون
هوا  هم سرد درده
شاید بیاد زمستون
بارون دوباره بر گرده
انگار با دنیا قهر کرده
شاید دوباره برگرده


تینادلشکیب


دســتِ درختِ مـا به تـبرها رسیده است

    نظر

فـریادِ شب به کـوچ? کـَرها رسیده است
دســتِ درختِ مـا به تـبرها رسیده است

ما مانده ایــم و نیم? راهـــی کـه بسته اند
از پشت خنجری به جگـرها رسیده است

اینجا پــرنده بـودنمان رنگِ مـرگ داشت
وقتی که گِـــردباد، بـه پـرها رسیده است

گفـتــم کسـی حـریـفِ جهالـت نمی شــود
دردی که از پدر بـه پسرهـا رسیده است

در تـیتـرهـا دوبـاره خــبــرهــای حادثـه
دائـم بـه مـا عجیب خبرهـا رسـیده است

تـزریق کُن شراب به رگهای خواب شهر
خونابه است اینکه به سـرها رسیده است

ما داده ایـم دستِ کســی دل، کـه می رود
وقتی که سـیلِ مرگ به درها رسیده است

آتـش بـزن بـه کوچـ? دلواپسی کـه عشـق
از راه دور و سختِ سفـرها رسیده است

#محمدمنصورفلاح

معمار پیر، بر قامتِ "ساختمان" نگریست
بر خشت خشتِ رنج که بر هم نهاده بود:

«کاش پنجره ها را بزرگتر میگرفتم
تا نور، در اعماق تاریکِ دهلیزهایش بتابد!

اگر مادرش گذاشته بود
اگر نمیگفت او را آزاد بگذار
لابلای سلولهایش ملاطی از نور مینهادم
و با عشق، بندکشی میکردم
تا به تلنگری فرو نریزد
و از زلزله ها نگریزد!

افسوس، دیگر از آینه کاریها خبری نیست
و همان بهتر که نیست، تا حماقتها چند برابر نشوند!

بر جای پیچ و تابهای اسلیمی
خطوطِ مستقیمِ میله های زندان کشیده اند
که معماری مدرن را سادگی، اصل است!

نه صحنی، نه ایوانی
نه درونش را اتاق پذیرایی یی
که باید از زمینهای کوچک امروزی، بهینه استفاده کرد!
و نه عطر کاهگلی
از او جز بی تفاوتیِ سیمان به مشام نمیرسد!

حتی بر آن حوضچه ی کوچک خیال
و ماهیهای شادش رحم نکردند

عجبا مگر خورشید، راه آسمانها گم کرده است
که من ساختمان را رو به آفتاب ساخته بودم
و اینک در تمام روز، سایه اش برابر خورشید است

دریغ
او را دگر باغچه ای نیست...»

? ? ?

و پسر که او نیز آرشیتکت بود
و شایعه ی گرانیِ چوب را شنیده بود
پدر را نگاه کرد:
اما نه اشکهایش را
که ابعادِ "بنای کلنگی" را دقیق تر اندازه میگرفت
و "نقشه ی تابوت" میکشید!

شاید هوا سرد شده..


شاید کنار پیچکهای غریب،
قلبی آزرده باشد.
یا که شاید هوای چشمان کوچه ابری باشد،
نمیدانم این تمنا که گل از آفتاب می کرد،
چرا اینقدر غریبانه بود...
شاید هوا سرد شده،
شاید که در ازدحام وحشی باد،
تورا ،دستانت را گم کرده ام.
کمی با من باش،
شاید فردا نباشم...
کمی با من قدم بزن،
شاید که فردا مرا حسرت خواهی برد،...
میان این شمعدانی های متروک،
غصه ام را رها کردم،
می روم بالا چون که از بالاییم،
تا اون دور دور ها ...
تا پشت ابرها،
درون اشکهایت خانه ام را بساز،
من به فردای با تو بودن ،دل داده ام...

97/7/16

انتظار

انتظار
گفتی که نَشکَنَد ، دلت این روزها زِغم
گفتم نظر نما ، که چه دیر شد شکست

آن مرغ ِ پرنشاط که به پرواز زنده بود
از زخم های زخمِ زبان ، پیر شد نشست

چَشمم به انتظار، دلِ بِشکسته درمیان
بِشکسته های دلم ، تاخیر شد شکست

این غصّه های نهانی این روزهای تار
دل را سیاه کرد، چو تصویر شد نشست

هر قطعه ی شکسته ی دل با هجوم بغض
با آن همه غرور ، چه تحقیر شد شکست

گفتی به هوش باش ، دلِ بِشکسته میخرم
حرفت به دل، اگر چه که دلگیر شد نشست

آن بغضِ در گلو که به سال ها خفته بود
آشفته خواب ، در دَمِ شبگیر شد شکست

سنگی ، که از جفای زمانه روانه گشت
بر بال های خسته ی من، تیر شد نشست

گفتی به من که این همه فریاد بهر چیست؟
هنگامه ای که عهد تو تقصیر شد شکست

شرمی که از شکستن ِ پیمانِ تو مراست
بر چهره در عَرَقی، تقطیر شد نشست

گفتم که گفته ای، به من آگه تری ز ِ من
پس از چه رو این دلِ من سیر شد شکست

آن قصه ها که فقط ، راز ِ پیش ِتوست
بر تِکّه های دلم ، زنجیر شد نشست

یک پل میان ما که بسی نیمه کاره بود
هر لحظه در هراس که تعمیر شد؟ شکست؟

کِی میشود که بگویی، به گوشِ من این را
آرامشت به جان ِ تو تقدیر شد ، نشست
...
..
.
یونس کلاهدوز


شعر زیبای خون آ شام ...

    نظر

شعر زیبای خون آ شام ...

بیا با من تو این دنیای تو خالی
دماری از روزگارم در بیاور
بزن مشتی به زیر چانه ی من
که بویکا هم نزد چنآن به داور

و خونی شٌرشٌر از چانه م بریزد
شود آسفالته این شهر رنگ قرمز
تمامِ پیرهنم خونی شود و
بریزد بیرون از سینه م، پروتِز!

و انگار فرش قرمز پهن شده است
به دنبالم می آیند اهل لاوی
و تا نزدیک من گشتند، برگشتم
هراسان چون گریزان، مثل گاوی

بترسد شهری از خون دهانم
فرار از من کند هر کس مرا دید
به دنبالت روم کِشان کِشان و
بگیرم زیر دندانم، تیروئید

بتزریقم چو خونم را به خونت
دراکولا شوی، حالا چو با هم
بریزیم بر سرِ مٌردم این شهر
و خوناشام کنیم شهری رو کم کم

دراکولای مٌسریْ چون شویم و
اِپیدِم رخ دهد درون کشور
تمام کودکان را هم بگیرد
یکی دیوانه تر از آن یکی تر

تمامِ چشم ها خونین و سرخ است
به انگاری تو برگِ بنگ بودیم
همه دندان ها همچو پلنگ است
و باروتی توی فشنگ بودیم

و ضد شورش ها هم درون شهر
دراکولایی از پشت این دیوار
فرو کرد بر درون گردنِ مأمور
و ترکاندش چو لنفاویِ بدکار!

پر از خالی ترین انسان خوبیم
و خالی تر ز پر انسان بد بودیم
و صدها شاعرانی چون بداریم
و ما بازم درین مجهوله رد بودیم

و باز هم مردمانی از همین مرز
بنوشند خون شیراز، در سه پیمانه
و خوناشام ترین اهل جهانیم
که می نوشیم چه بد از خون ریحانه
----ش کن 

به صدایی
از هزاره های تو در تو
به قدمت تاریخ
از صبر مردمانی به غایت صبور
بر رنج های ناتمام
مردمانی پاک
نجیب و مهربان
همراز دشت های فراخ
و همپای کوههای استوار
در مسیر کوچ
کوچی از سکون به تکاپو
در هیاهوی هی جار
وارگه به وارگه
و سرانجام
کومه ای به وسعت دشت
در سرزمین دلهای تنگ
و شیرهای سنگ
گوش کن به صدای مادرانی با شکوه
که در شب هایی عمیق
در طنین آواز زنجره ها
و در لالایی حزن انگیز شبانه
داستان سوارانی حماسه ساز را
سخاوتمندانه
و با هزاران آه
در گوش کودکان خفته در گهواره خیال
واگویه می کنند
که استوار و مردانه
چون قامت زردکوه و تاراز
اسطوره وار
در خاک ایل
جوانه زدند
گوش کن
به صدای زنان مردی که
الفبای مردانگی را
در طنین غرش برنو
در گوش ایل خود
چون نوای رود
هجی کردند
زنانی که
آرزوهای ساده خود را
به دل زلال چشمه سارهای دشت سپردند
تا شاید در آنسوی دشت
در خیالی دیگر
و در دل ساده زنانی دیگر
جوانه بزنند
وقتی دل چشمه را
در دستانشان میهمان می کنند
گوش کن
به زنانی پر از شعر
که در فراخنای دشت های صبور
غزل غزل دلتنگی شان را
برای آسمان مغرور دشت
در اشک های گاه و بیگاهشان
عاشقانه سرودند
گوش کن
به فریاد سرشار از سکوت مردانی فراموش شده
از ورای
سده ها و هزاره های تو در تو
در حافظه ی حماسی زنگار بسته تاریخ
آری گوش کن
به رنج های ایل من
در صبوری های جاودانه اش...
#آناهید
#مهناز_حسینی
عشق یعنی..............

عشق یعنی بی سبب گریان شدن
مبتلای درد بی درمان شدن

عشق یعنی با جنون همسایگی
عشق یعنی روز و شب دلدادگی

عشق یعنی بوسه از نو خواستن
ساعتی صد بار دل را باختن

عشق یعنی بوی دریا، بوی خاک
عشق یعنی دم به دم اندوهناک

عشق یعنی بی سر و سامان شدن
ترک تن کردن، تماما جان شدن

عشق یعنی عقل را گردن زدن
بر در قلب نگاری در زدن

عشق یعنی سوختن با یک نگاه
عشق یعنی حسرت و لبخند و آه

عشق یعنی ناخوشی اندر خوشی
عشق  یعنی مستی و گردن کشی

عشق یعنی ضجّه های نیمه شب
در غیابش لرز باشد یا که تب

عشق یعنی سوختن مانند شمع
عشق یعنی انزوا در بین جمع

عشق یعنی ردّ پای بی کسی
عشق یعنی یک بغل دل واپسی

عشق یعنی اشک های بی صدا
عشق یعنی سمبل مهر و وفا

عشق بازی فوتبال یعنی همدم و کاشانه ای

عشق یعنی طالب افسانه ای

عشق یعنی سر به صحراها زدن
عشق یعنی محو فرداها شدن

عشق یعنی گونه بارانی شدن
صاحب لب های طوفانی شدن

عشق یعنی راحتی باشد حرام
از لب معشوق برگیری تو کام

عشق یعنی عاشقی در یک کلام
عشق یعنی بهر معشوقه غلام

پایان قسمت اول ...ادامه دارد حادثه
تقدیم به اهالی سربلند عاشقی

--------------------------------

دشتی از قیصر و سُهراب و فُروغ 
دشتی از نیماهاست 
دشتی از شیران است !
اخوان را گویم 
مرد پیکار و هنر
مردِ اندیشه یِ تابانِ وطن 
و بخوان حافظ و سعدی ها را 
و فریدونِ مشیریِّ و رَهی ،
شهریار است در این آبادی 
همه را می گویم 
پروین را 
سیمین را ؛

دشت ما دشتِ طلایِ نابّ است !
دشتی از مردان است 
که به دنبال هدف پیروزند 
و تبلور دارند 
در نگاهی زیبا 
و در این مهدِ خدا ، همگی آرام اند !

یادشان لطف و صفاست
یادشان هست غریق رحمت 
یادشان با صولت 
یادشان با نصرت 
یادشان پیشِ همه هست بخیر 
یادشان مهرِ دعائی ست که وسعت دارد 
و به گستردگیِ سطح زمین ، می دهند آرامش
که در این گنجایش 
..................... هست انوار خدا !

یاد این طایفه ی خوب و عزیز
همچنان پر رهروست
همچنان مهر آمیز
همچنان شورانگیز !

نقد و بررسی جاودانگی، عشق و وجود از نظر میلان کوندار

    نظر

نقد و بررسی جاودانگی، عشق و وجود از نظر میلان کوندار

 

جاودانگی، عشق و وجود از نظر میلان کوندار میلان کوندرا نویسنده چکسلواکی است و از سال 1975 در فرانسه اقامت گزیده است. رمان جاودانگی آخرین اثر نویسنده است. با آن که از مایه های فلسفی و روانشناسی برخوردار است، اندیشه ها طوری در قالب داستان، طنز و جد ریخته شده است که خواننده احساس نمی کند با اندیشه ای مجرد و ژرف سر و کار دارد. در این رمان از کاوش درباره انسان، تنهایی، بیگانگی و دردهای حیات، زندگی خانوادگی، از پای بندی به سنت ها، دور افکندن سنت ها، از زندگی زناشویی و از نفی آن صحبت شده است. از روانشناسیِ ارتباط آدمها با یکدیگر و واکنش آنها در مواجه با موقعیت های مختلف سخن به میان آمده است. بیان رمان به روش غیر خطی است و در بخشی نویسنده دلیل بیان اش را اینگوه توضیح داده است:
 اگر شخصی بخواهد داستان بنویسد و بخواهد آنها را در امان نگه دارد، باید طوری بنویسد که نتوان از آن اقتباس کرد باید به شکلی نوشت که نتوان آن را بازگو کرد. این رمان مثل خیابان تنگی است که کسی شخصیت هایش را به ضرب تازیانه به جلو می راند. رمان نباید شبیه مسابقه دوچرخه سواری بشود بلکه باید مثل ضیافتی باشد با غذاهای بسیار. این رمان بسیار جزئی نگر است از ساده ترین حرکات و رفتار ادمها با شرح جزییات بسیار استفاده کرده است.
 در قسمت های مختلف کتاب از "بالا رفتن بازو و حرکت آرام دست" استفاده کرده است که گویی توپ هایی با رنگ های شاد بسوی معشوق پرتاب میشود و معنی اینکه به یاد هم خواهند بود و بارها همدیگر را خواهند دید را میدهد. این حرکت همچنین یعنی به دنبالم بیا و دعوت میکند که هر جا به دنبالش بروید ارزش رفتن دارد و همچنین در جایی از کتاب، علامتی است که بفهماند که به خاطر تو در اینجا هستم. این حرکت یک نشانه و علامت جاودانگی است و در جای جای کتاب و در شخصیت های مختلف استفاده شده است.

ادامه مطلب...

بازی جراحی بشر، آدمیان و یا انسان های گذشته زمین

    نظر

بازی جراحی بشر، آدمیان و یا انسان های گذشته زمین

  نویسنده سید محمد حسین میران|علمی|  1395/11/28 - 08:19|  115
آدمیان و یا انسان های گذشته زمینتاریخ بشر و انسان توسط یک رشته مداوم و تدریجی از اکتشافات، نوآوری‌ها و اختراع‌ها مشخص شده‌است.ستاره شناسان معتقدند این دنیای عظیم از صد هزار میلیون کهکشان تشکیل یافته است.هر کهکشان صد ها میلیون خورشید دارد و همه آن خورشید ها در برابر دنیای بزرگ ذره ای کوچک اند.در مورد زمان آفرینش زمین هم تخمین زده اند که 4 و نیم میلیارد سال از عمر ان می گذرد.(تاریخ انبیا, سید احمد فاضلی بیارجمندی ج اول ص 74) ایا ما تنها انسان های زمینی هستیم و تنها کسانی هستیم که به صورت انسانی با هم ارتباطات اجتماعی داریم؟ما از نسل حضرت ادم(ع)می باشیم ولی ایا ادمیان یا انسان هایی قبل ما بوده اند؟درباره گذشته زمین و تشکیل خودمان و علوم اجتماعی گذشته چه می دانیم؟گفته شده که انسان ها مهمان های تازه زمین هستند
ادامه مطلب...

بازی جراحی بشر، آدمیان و یا انسان های گذشته زمین

    نظر

بازی جراحی بشر، آدمیان و یا انسان های گذشته زمین

  نویسنده سید محمد حسین میران|علمی|  1395/11/28 - 08:19|  115
آدمیان و یا انسان های گذشته زمینتاریخ بشر و انسان توسط یک رشته مداوم و تدریجی از اکتشافات، نوآوری‌ها و اختراع‌ها مشخص شده‌است.ستاره شناسان معتقدند این دنیای عظیم از صد هزار میلیون کهکشان تشکیل یافته است.هر کهکشان صد ها میلیون خورشید دارد و همه آن خورشید ها در برابر دنیای بزرگ ذره ای کوچک اند.در مورد زمان آفرینش زمین هم تخمین زده اند که 4 و نیم میلیارد سال از عمر ان می گذرد.(تاریخ انبیا, سید احمد فاضلی بیارجمندی ج اول ص 74) ایا ما تنها انسان های زمینی هستیم و تنها کسانی هستیم که به صورت انسانی با هم ارتباطات اجتماعی داریم؟ما از نسل حضرت ادم(ع)می باشیم ولی ایا ادمیان یا انسان هایی قبل ما بوده اند؟درباره گذشته زمین و تشکیل خودمان و علوم اجتماعی گذشته چه می دانیم؟گفته شده که انسان ها مهمان های تازه زمین هستند
ادامه مطلب...

آمد بهار جانها ای شاخ تر به رقص آ جدید

آمد بهار جان‌ها ای شاخ تر به رقص آ جدید

آمد بهار جان‌ها ای شاخ تر به رقص آ

چون یوسف اندرآمد مصر و شکر به رقص آ

ای شاه عشق پرور مانند شیر مادر

ای شیرجوش دررو جان پدر به رقص آ

چوگان زلف دیدی چون گوی دررسیدی

از پا و سر بریدی بی‌پا و سر به رقص آ

تیغی به دست خونی آمد مرا که چونی

گفتم بیا که خیر است گفتا نه شر به رقص آ

از عشق تاجداران در چرخ او چو باران

آن جا قبا چه باشد ای خوش کمر به رقص آ

ای مست هست گشته بر تو فنا نبشته

رقعه فنا رسیده بهر سفر به رقص آ

در دست جام باده آمد بتم پیاده

گر نیستی تو ماده زان شاه نر به رقص آ

پایان جنگ آمد آواز چنگ آمد

یوسف ز چاه آمد ای بی‌هنر به رقص آ

تا چند وعده باشد وین سر به سجده باشد

هجرم ببرده باشد دنگ و اثر به رقص آ

کی باشد آن زمانی گوید مرا فلانی

کای بی‌خبر فنا شو ای باخبر به رقص آ

طاووس ما درآید وان رنگ‌ها برآید

با مرغ جان سراید بی‌بال و پر به رقص آ

کور و کران عالم دید از مسیح مرهم

گفته مسیح مریم کای کور و کر به رقص آ

مخدوم شمس دین است تبریز رشک چین است

اندر بهار حسنش شاخ و شجر به رقص آ

اندر بهار حسنش شاخ و شجر به رقص آ


دیوار گوش دارد آهستهتر سخن گو جدید مولانا

حیلت رها کن عاشقا دیوانه شو دیوانه شو

و اندر دل آتش درآ پروانه شو پروانه شو

هم خویش را بیگانه کن هم خانه را ویرانه کن

وآنگه بیا با عاشقان هم خانه شو هم خانه شو

رو سینه را چون سینه‌ها هفت آب شو از کینه‌ها

وآنگه شراب عشق را پیمانه شو پیمانه شو

باید که جمله جان شوی تا لایق جانان شوی

گر سوی مستان می‌روی مستانه شو مستانه شو

آن گوشوار شاهدان هم صحبت عارض شده

آن گوش و عارض بایدت دردانه شو دردانه شو

چون جان تو شد در هوا ز افسانه شیرین ما

فانی شو و چون عاشقان افسانه شو افسانه شو

تو لیله القبری برو تا لیله القدری شوی

چون قدر مر ارواح را کاشانه شو کاشانه شو

اندیشه‌ات جایی رود وآنگه تو را آن جا کشد

ز اندیشه بگذر چون قضا پیشانه شو پیشانه شو

قفلی بود میل و هوا بنهاده بر دل‌های ما

مفتاح شو مفتاح را دندانه شو دندانه شو

بنواخت نور مصطفی آن استن حنانه را

کمتر ز چوبی نیستی حنانه شو حنانه شو

گوید سلیمان مر تو را بشنو لسان الطیر را

دامی و مرغ از تو رمد رو لانه شو رو لانه شو

گر چهره بنماید صنم پر شو از او چون آینه

ور زلف بگشاید صنم رو شانه شو رو شانه شو

تا کی دوشاخه چون رخی تا کی چو بیذق کم تکی

تا کی چو فرزین کژ روی فرزانه شو فرزانه شو

شکرانه دادی عشق را از تحفه‌ها و مال‌ها

هل مال را خود را بده شکرانه شو شکرانه شو

یک مدتی ارکان بدی یک مدتی حیوان بدی

یک مدتی چون جان شدی جانانه شو جانانه شو

ای ناطقه بر بام و در تا کی روی در خانه پر

نطق زبان را ترک کن بی‌چانه شو بی‌چانه شو

ادامه مطلب...

ویژه نامه عید نوروز 1395 + پیامک جدید

ویژه نامه عید نوروز 1395 + پیامک جدید

 

 

با عرض سلام و تبریک سال نو خدمت شما بازدیدکننده عزیز

امیدواریم سالی که گذشت پر از اتفاقات خوب برای شما بوده باشه و سالی که پیش روست ، سال برآورده شدن آرزوهای شما باشد

سال 1395 برای این کلبه ادبی دو اتفاق خوب و بد افتاد :

  اتفاق خوب انتشار نسخه اندروید نرم افزار اشعار شاعران با عنوان "چکامه" بود که توانستیم در گوگل پلی هم ثبت کنیم
  اتفاق بد مشکلی بود که برای سرورهای بلاگفا پیش اومد و بخشهای زیادی از پستهای سال 92 و 93 وبلاگ حذف شد

اما تمام این اتفاقات به خاطره ها سپرده شد و باید برای آینده ای روشن تلاش کرد

باز هم سال نو را به شما تبریک عرض میکینم

به همین مناسبت اشعاری از شاعران کهن و معاصر را برای شما عزیزان آماده کرده ایم که امیدواریم از خواندن اشعار لذت ببرید

شاعران کهن

حافظ

خیام

مولوی

عنصری

خاقانی

اقبال لاهوری

صائب تبریزی

خواجوی کرمانی

 سعدی شیرازی

منوچهری دامغانی

شاعران معاصر

اکبر اکسیر

رهی معیری

احمد شاملو

فریدون مشیری

لطفعلی صورتگر

امام خمینی (ره)

ملک الشعرای بهار

نوروز - محمد روحانی

نوروزنامه - ایمان فخار

عبدالرحیم سعیدی راد

بهارانه - میترا خان آبادی

عید نوروز - آیت دشتچی

باز هم بهار - امیر کاتوزیان

فرق نکرد - مرتضی رحیمی

بهارآمد - مجید یوسفی صفت

عید به گلشن آید - سجاد مظفری

هفت سین - محمد محسن خادم پور

بهارانه - غلامرضا شیخ فلاح لنگرودی

سفره هفت سین من - شارنا رازمیک

تقدیم به حاجی فیروز - حمید حمیدی زاده

سال نو می رسد آرام کجایی مولا - مصطفی کارگر

پیامک

پیامک عید نوروز 1395