51 - 60 - «روزی تو خواهی آمد.»
u 51 - 60 - «روزی تو خواهی آمد.»

از گریختن نعمتها بترسید که هر گریخته‏اى باز نخواهد گردید . [نهج البلاغه]

جمعه 14 تیر 1387

 RSS 

«اوّل دفتر»

«پارسی بلاگ»

«مکاتبه با من»

«درباره من»

کل بازدیدها : 25097

بازدیدهای دیروز :11

vموضوعات وبلاگ

مذهب
نبوت و امامت
دوران غیبت
ظهور و علائم آن
دشواری دین‏داری
ادبیات متعهد
ادبیات شیعی

vلوگوی وبلاگ

51 - 60 - «روزی تو خواهی آمد.»

vاشتراک

نام:

ایمیل:

 

vوبلاگ دوستان

















و نزلنا علیک الکتاب تبیانا لکل شیء
سید مهدی شجاعی
فکر نکن روشنفکری
انجمن تفکر مبانی
مجمع وبلاگ نویسان مهدوی
تا بینهایت
مرگ را تجربه کنید
این همینه ...همین ... نه بیشتر نه کمتر
همسفر مهتاب
آخوندها از مریخ نیامده اند!!!
پرنده ای هست ....
آزادی بدون تباهی
این است روزگار من !
بزم شبانه
پیامبر اعظم(صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلم)
بوی سیب
بازی بزرگان
کشکول من
احساس با تو بودن
همسفر عشق
دایرکتوری وبلاگ‏های قرآنی
کوثر
در همه حال بگو سپاس
به خود آییم و بخواهیم،‏که انسان باشیم...

vآنچه گذشت

1 - 10 [10]
11 - 20 [10]
21 - 30 [10]
31 - 40 [10]
41 - 50 [10]
51 - 60 [10]
61 - 70 [10]

vآوا

vجستجو در وبلاگ

! + «نمایشگاه کتاب»

یکشنبه 24/2/1385 7:34 صبح


امسال هم درست مثل پارسال، یک روز به پایان کار نمایشگاه بین المللی کتاب تهران باقی بود که با یکی از دوستان، سری به این سرای اهل فضل(؟) زدیم.


کتابهای خوب و خواندنی فراوان بود و انسانهای دوست داشتنی بسیار.


عجایب و غرایب فراوانی هم در نظرم آمد، از کتابهایی با طرح جلد روشنفکرانه و خالی از محتوا گرفته تا آدمهایی که همه هویّت انسانیشان را در جسم حیوانیشان ریخته، در معرض انظار عموم گذاشته بودند.


نه، عجیب و غریب هم نبود، نمایشگاه یعنی همین، عرصه عرضه محصولات عصر غفلت، عصر حکومت سیمان بر انسان، عصری که تکنولوژی آدمها را از اخلاق انبیا بی نیاز می دارد، عصری که... . بگذارم و بگذرم.


سوغاتی خاصّی ندارم، جز نوشته سال گذشته که دوباره خواندنش هم خالی از فایده نیست.



«اینجا را کلیک کنید.»


نویسنده : سید هادی موسوی

? سخن شما؟

! + «افق روشن»

دوشنبه 11/2/1385 12:58 عصر

روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد
ومهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت.
روزی که کمترین سرود، بوسه است
و هر انسان برای هر انسان، برادری است.
روزی که دیگر درهای خانه شان را نمی بندند
قفل، افسانه ای ست
و قلب، برای زندگی بس است.
روزی که معنای هر سخن دوست داشتن است
تا تو به خاطر آخرین حرف دنبال سخن نگردی.
روزی که آهنگ هر حرف، زندگی ست
تا من به خاطر آخرین شعر رنج جستجوی قافیه نبرم.
روزی که هر لب ترانه ای ست
تا کمترین سرود، بوسه باشد.
روزی که تو بیایی، برای همیشه بیایی
ومهربانی با زیبایی یکسان شود.
روزی که ما دوباره برای کبوترهایمان دانه بریزیم...
و من آنروز را انتظار می کشم
حتّی روزی که دیگر نباشم.


ا.ش


نویسنده : سید هادی موسوی

? سخن شما؟

! + «راه اینجاست.»

شنبه 26/1/1385 3:39 عصر


امیر المؤمنین -علیه السّلام-:


تَأسَّ بنَبیِّکَ الأطیَبِ الأطهَر؛ فإنَّ فیهِ اُسوَةً لِمَن تَأسّی، وَ عَزاءً لِمَن تَعَزّی. و أحبُّ إلی اللهِ المُتَأسّی بنَبیِّهِ.


از پیامبر پاکیزه و مطهّرت اطاعت کن؛ که در او الگویی است از برای آن که الگو می خواهد، و بزرگواری است از برای آنکه بزرگی می طلبد. و گرامیترین بنده نزد خدا کسی است که از پیامبر او تبعیّت می کند.


نهج البلاغة،خطبه 160



نویسنده : سید هادی موسوی

? سخن شما؟

! + نوروز و انتظار

سه‏شنبه 1/1/1385 10:37 صبح


امام صادق علیه السّلام-:


     ... إنَّ یَومَ النِّیروز هُوَ الیَومُ الَّذی أخَذَ اللهُ فیهِ مَواثیقَ العِبادِ أن یَعبُدوهُ وَ لا یُشرکوا بِهِ شَیئاً وَ أن یُؤمنوا بِرُسُلِهِ وَ حُجَجِهِ وَ أن یُؤمِنوا بِالأئِمة... . وَ ما مِن یَومِ نِیروزٍ إلّا و نَحنُ نَتَوَقَّعُ فیهِ الفَرَجَ؛ لِأنَّهُ مِن أیّامِنا وَ أیّامِ شیعَتِنا ... .


     ... روز نوروز همان روزی است که خداوند در آن از بندگانش پیمان گرفته است که او را بپرستند و چیزی را شریک او نشمارند و به فرستادگان و حجّتهایش ایمان بیاورند و امامان را تصدیق کنند... .و روز نوروزی نیست جز آنکه ما در آن فرج را انتظار می کشیم؛ زیرا که آن از روزهای ما و از روزهای شیعیان ماست ... .


میزان الحکمة،ج7ص132


نویسنده : سید هادی موسوی

? سخن شما؟

! + به انتظارت پرستوها را می شمارم.

سه‏شنبه 9/12/1384 12:0 عصر

     سالهاست به انتظارت پرستوها را می شمارم و گلها را که هر سال به عشق آمدنت بر بازوی زخم خورده درختان چشم به راهت می نشینند، جمع می کنم تا روزی بیایی و تمام گلها و غنچه هایی را که در حسرت آمدنت به سمت خورشید نگران بودند به تو نشان بدهم.

     مادرم می گوید: تو از سمت خورشید می آیی و من ایمان دارم تو خود خورشیدی، خورشیدی در پشت ابر.

     سالهاست منتظرم و آنقدر می مانم تا بیایی و دل من و قاصدک و پروانه و یاس و هر چه چشم انتظار است را شاد کنی و دستانم در عطش بوی علف می سوزد.

     دوست دارم بیایی تا از شوق آمدنت پرندگان اسیر در قفس را آزاد کنم و دیگر بار در لبخندهای آدمها که دیری است به آدمک بدل شده اند، طلیعه عشق را نظاره گر باشم.

محمّد علی قدسی مهر


نویسنده : سید هادی موسوی

? سخن شما؟

! + راز «تولید»

دوشنبه 24/11/1384 7:6 صبح

تو در آستانه تنهایی، راز «تولید» را برایم گشودی


و به شیخ قونیه،


که با چراغ در جست و جوی «انسان» بود


آموختی که انسان ساختنی است.


و آموختی تا در باغ دستهایش


رویش جوانه ها را انتظار بکشد.


آیة الله علی صفایی حائری(عین - صاد)


نویسنده : سید هادی موسوی

? سخن شما؟

! + عزم رحیل

دوشنبه 19/10/1384 7:18 صبح


8 ذیحجّة، سال 60 هجری قمری


عُمر بن سعید بن عاص، فرستاده یزید، همراه جماعتی به مکه آمد تا با دستگیری یا قتل امام حسین -علیه السّلام- حرمت حرم را بشکند. امام -علیه السّلام- که مکه را تا ابد حرم امن خدا می خواست، حج را با نیّت عمره به پایان برد و اطرافیان را از عزم خویش برای هجرت به عراق آگاه نمود:


«... مرگ، بر فرزندان آدم، بسان گردن آویزی است، بر گردن دختران جوان. و چه اشتیاقی است در من برای دیدار گذشتگانم! اشتیاق یعقوب برای یوسف.


برای من قتلگاهی مقدّر شده که اکنون می بینمش؛ گویا بند بندم را گرگان صحرا، میان نواویس و کربلا تکه تکه می کنند. ...


حال هر آنکس که خون خویش را در راه ما می دهد و خود را برای دیدار پروردگار آماده کرده، با ما عزم رحیل کند، که من بامدادان راهی می شوم. ...»


موسوعة کلمات الإمام الحسین(ع)،ص328


دوش  از  مسجد  سوی  میخانه  آمد  پیر  ما


                                      چیست  یاران  طریقت  بعد  از   این  تدبیر ما؟


ما مریدان رو به سوی قبله چون آریم، چون؟


                                      رو    به   سوی   خانه   خمّار   دارد   پیر   ما


حافظ


خدایا! تو مهربانتری از آن که این دریچه رحمت را تنها بر مردمان آن زمان گشوده باشی؛ هنوز هستند پولاد دلانی که ایّام عمر، جز در آرزوی شهادت، سپری نکرده اند. آنان که در نجوای هر جمعه شان با تو می گویند: «أینَ الطا لِبُ بدَم المَقتول بکربَلاء؟»



نویسنده : سید هادی موسوی

? سخن شما؟

! + پارسایی

دوشنبه 5/10/1384 7:46 صبح



سُئِلَ عَن الصّادِق عَن تَفسیر «التَّقوی»، فقالَ أن لا یَفقِدَکَ حَیثُ أمَرَکَ وَ لا یَراکَ حَیثُ نَهاکَ.


از امام صادق-علیه السلام- تفسیر «پارسایی» را پرسیدند، فرمود: آنست که خداوند آنجا که فرمانت داده، تورا غایب نبیند؛ و آنجا که منعت فرموده، تو را حاضر نیابد.


گناهان کبیره،ج1ص5


نویسنده : سید هادی موسوی

? سخن شما؟

! + نماز بی ولای او ...

یکشنبه 6/9/1384 7:4 صبح



امام باقر-علیه السّلام-:


أما لَو أنَّ رَجُلاً قامَ لَیلَهُ وَ صامَ نَهارَهُ وَ تَصَدَّقَ بجَمیع مالِهِ وَ حَجَّ جَمیعَ دَهرهُ، وَ لَم یَعرف ولایة وَلی اللهِ فیُوالیهِ وَ یَکونُ جَمیعُ أعمالِهِ بدلالَتِهِ إلَیهِ ما کانَ لَهُ عَلَی اللهِ حَقٌّ فی ثوابهِ وَ لا کانَ مِن أهل الإیمان.



آگاه باشید! اگر کسی شبش را در نماز سپری کند و روزش را روزه بدارد و همه مالش را صدقه دهد و تمام عمرش را حج بگذارد، و با این همه ولایت ولی خدا را نشناسد تا او را اطاعت کند و همه کارهایش را بر اساس هدایت او انجام دهد، نزد خدا حقّی از پاداشش ندارد، و از اهل ایمان نخواهد بود.



وسایل الشّیعة، ج1ص91


به قول حافظ:


بی معرفت مباش که در من یزید عشق


اهل    نظر     معامله    با    آشنا    کنند


نویسنده : سید هادی موسوی

? سخن شما؟

! + دلم گرفته است.

پنجشنبه 12/8/1384 8:24 صبح

دلم گرفته است؛ چشمانم برای دیدنت بهانه می گیرند. نمی دانم با جای خالیت چه کنم؟


یک چیز را می دانی؟ بی تو، نفس کشیدن هم خفگی می آورد.


دلم گرفته است، دیروز گریه کردم، امّا، گریه هم آرامم نکرد. بگذار رک و راست بگویم کم کم دارم خسته می شوم؛ خسته از این زمانه شوم.


این روزها، کمترین چیزی که تقسیم می شود، باور است؛ باور. در عوض هر قدر بخواهی، تردید می یابی و نا امیدی.


دیشب یکی می گفت: «او اگر آمدنی بود، تا به حال آمده بود.» شنیده بودم که سالهای دوریت طولانی می شود، آنقدر که بعضی آمدنت را منکر می شوند و بعضی هم، بودنت را.


خسته ام، خسته از این ثانیه ها که بی تو می گذرند. خسته از این لحظه های خاکستری، لحظه های خالی از حضور سبز تو.


خسته ام، دلم گرفته است. تو که نیستی، نرخ سیمان هر روز بالا می رود، امّا از قدر ایمان هر دقیقه کاسته می شود. تو که نیستی از آسمان غفلت می بارند و در زمین پخش می کنند. صدای شیطان هم از در و دیوار فضا را پر می کند.


امید آمدنی ام، می دانم می آیی، امّا کی؟


نویسنده : سید هادی موسوی

? سخن شما؟