دلم گرفته است؛ چشمانم برای دیدنت بهانه می گیرند. نمی دانم با جای خالیت چه کنم؟
یک چیز را می دانی؟ بی تو، نفس کشیدن هم خفگی می آورد.
دلم گرفته است، دیروز گریه کردم، امّا، گریه هم آرامم نکرد. بگذار رک و راست بگویم کم کم دارم خسته می شوم؛ خسته از این زمانه شوم.
این روزها، کمترین چیزی که تقسیم می شود، باور است؛ باور. در عوض هر قدر بخواهی، تردید می یابی و نا امیدی.
دیشب یکی می گفت: «او اگر آمدنی بود، تا به حال آمده بود.» شنیده بودم که سالهای دوریت طولانی می شود، آنقدر که بعضی آمدنت را منکر می شوند و بعضی هم، بودنت را.
خسته ام، خسته از این ثانیه ها که بی تو می گذرند. خسته از این لحظه های خاکستری، لحظه های خالی از حضور سبز تو.
خسته ام، دلم گرفته است. تو که نیستی، نرخ سیمان هر روز بالا می رود، امّا از قدر ایمان هر دقیقه کاسته می شود. تو که نیستی از آسمان غفلت می بارند و در زمین پخش می کنند. صدای شیطان هم از در و دیوار فضا را پر می کند.
امید آمدنی ام، می دانم می آیی، امّا کی؟