جمعه مثل خیلی از شماها رفتم نمایشگاه کتاب؛ به سالن «بانوی آب و آفتاب»، «خیج فارس»، میلاد، مطبوعات و چند تای دیگه سر زدم.(البته از روی کنجکاوی نه برای خرید)
مثل هر سال یه سرم به غرفه «نیستان» زدم؛ همون جا که میتونید آثار «سید مهدی شجاعی» رو تهیه کنید. داشتم کتابای ایشونو نگاه میکردم که پشت جلد یکی از اونا یه شعر کوچولو دیدم، یه شعر در مورد زمونه ای که ما توش زندگی میکنیم. شکر خدا یه تیکه کاغذ تو جیبم بود، یادداشتش کردم؛ آخه حیفم اومد شما نخونیدش.
ای دریغا که همه مزرعه دلها را،
علف هرزه کین پوشانده ست
وهمه مردم شهر
بانگ برداشته اند
که چرا سیمان نیست؟
و کسی فکر نکرد که چرا ایمان نیست؟
وزمانی شده است
که به غیر از انسان
هیچ چیز ارزان نیست
اینم تحفه من از هجدهمین نمایشگاه بین المللی کتاب تهران.